تبليغاتX
عـشـق

عـشـق

به نام خدایی که آسمان آبی را بالای سر گل های قرمز آفرید

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک            زان گل که شد شکفته به بستان کربلا

.................................................

روى نيازم كجاست، سوى حسين است و بس

قبله قلبم كجاست، كوى حسين است و بس

 سلسله عشقم و، سلسله جنبان خداست

سلسله عشق چيست، موى حسين است و بس

 ديدن وجه خدا، هست مرا آرزو

وجه خداى عزيز، روى حسين است و بس

 بوى بهشت خدا، از حرمش مى وزد

بوى بهشت خدا، بوى حسين است و بس

 رحمت و لطف و كرم، عشق و صفا در جهان

بخشش و جود و سخا، خوى حسين است و بس

 روز جزا در امان، هر كه رود اى عزيز

از بركات دم و، هوى حسين است و بس

 كوثر و حوض بهشت، جنت و نهر حيات

اندكى از قطره، جوى حسين است و بس

..............................................................................................

حسین تشنه لبیك
معلم شهید دكتر علی شریعتی در مورد امام حسین(ع) می گوید: حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیك بود اما افسوس كه به جای افكارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین درد او را بی آبی معرفی كردند.

دل ها به درد آمد
ادوارد براون هم در مورد مصیبت بزرگ كربلا می گوید:« آیا قلبی پیدا می شود كه وقتی درباره كربلا سخنی به گوش می رسد مالامال حزن و اندوه نشود؟ حتی غیر مسلمانان هم نمی توانند پاكی روحی را كه این جنگ در برداشت انكار كنند.»

واقعه كربلا در دل دوستداران اهل بیت(ع)، شعله تازه و فروزان تری برافروخت و ریخته شدن خون نواده پیغمبر(ص) با وحشیانه ترین نوع و شكنجه و عذاب، خشم و نفرت بسیاری در بین پیروان آن حضرت پدید آورد، در مصیبت كربلا دل ها سخت به درد آمد و از همان وقت این روح شهادت و فداكاری و حقیر شمردن مرگ به فعالیت شیعیان قدرت تازه ای بخشید.

پركاه در برابر كوه
«توماس مارساریك» مصیبت های امام حسین(ع) را با حضرت عیسی(ع) مقایسه می كند و می نویسد:« مصائب مسیح نسبت به مصائب حسین(ع) مانند پركاهی است در برابر كوهی بزرگ»


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 20:3  توسط فرشید  | 

دوستت دارم


دوستت دارم
  

http://tifooses.mihanblog.com  سرزمین عشق

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

  در چشمانت خیره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

  سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....

 از داشتن تو...اشک شوق ریزم

   منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

     بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

    وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

                  اری من تورا دوست دارم

 وعاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:36  توسط فرشید  | 

شمع و خورشید

يکي بود يکي نبود وقتي خورشيد طلوع کرد از پشت پنجره در
کلبه اي قديمي،شمع سوخته اي را ديد که از عمرش لحظاتي بيش نمانده بود
به او پوزخندي زد و گفت:
ديشب تا صبح،خودت را فداي چه کردي؟
شمع گفت:
خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
خورشيد گفت:
همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
شمع گفت:
يک عاشق براي خوشنودي معشوق خود همه کار مي کند و براي کار خود
هيچ توقعي از او ندارد زيرا که شادي او را شادي خود مي داند
خورشيد به تمسخر گفت:
آهاي عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آيي،دوست داري که چه
چيزي شوي؟ شمع به آسمان نگريست و گفت: شمع…دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشيد با تعجب گفت:شمع؟؟
شمع گفت:
آري شمع…دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و
شب پروانه را سحر کنم،خورشيد خشمگين شد و گفت:
چيزي بشو مانند من تا که سالها زندگي کني،نه اين که يک شبه نيست و نابود شوي!
شمع لبخندي زد و گفت:
من ديشب در کنار پروانه به عيشي رسيدم که تو در اين همه سال زندگيت به آن
نرسيدي…من اين يک شب را به همه زندگي و عظمت و بزرگي تو نمي دهم.
خورشيد گفت:
تو که ديشب اين همه لذت برده اي پس چرا گريه مي کني؟
شمع با چشماني گريان گفت:
من از براي خودم گريه نمي کنم،اشکم از براي پروانه است که فردا شب در آن همه
ظلمت و تاريکي شب چه خواهد کرد و گريست و گريست تا که براي هميشه آراميد
...........................................................................................................................................
 

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 21:30  توسط فرشید  | 

گل رز اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبها

 

            اگر حرفی زدم از عشق تویی مفهوم و معنایش

 

زندگی را دوست دارم به خاطر غوغایش

 

مرگ را دوست دارم به خاطر سکوتش

                                

                           

گل را دوست دارم به خاطر لطافتش

 

بلبل را دوست دارم به خاطر نوای زیبایش

 

شمع را دوست دارم به خاطر عاشقانه سوختنش

 

تو را دوست دارم به خاطر تو

.........................................................................................................................................

هنوز یاد تو از یادم نمی ره ...                                       چرا عشق از دل آدم نمیره ؟!

خلایق خلقت آدم از عشقه ...                                        نمی ره هرچی از یادم ، از عشقه !

 منو درد جدایی وای بر من ...                                       از این عشق خدایی وای بر من !

کمک کن بغض بشکن دونه ، دونه ...                              بریزای اشک نرم وعاشقونه !

 محبت کن در این آشفته حالی ...                                     نمونه مکتبم از عشق خالی !

نسیبم کن که عاشق پیشه باشم ...                                    به این آشفتگی همیشه باشم !

 منو درد جدایی وای بر من  ...                                         از این عشق خدایی وای بر من !

کمک کن بغض بشکن دونه دونه                                    بریزای اشک نرم و عاشقونه !

بزن باد بهاری تازه تر شم                                             بزن از کار دنیا بیخبر شم !

بزن تا سیم آخر ای جدایی                                               هلاکم کن از این عشق خدایی !

منو درد جدایی وای بر من                                              از این عشق خدایی وای بر من!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 10:11  توسط فرشید  | 

قصد خدا

بنام عشق که عشق خداست

خدا گفت زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من.

 

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد لیلی هم.

خدا گفت : شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید.

خدا سوختنش را تماشا میکرد.

لیلی گر میگرفت.خدا حظ میکرد .

لیلی میترسید میترسید آتشش تمام شود لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.مجنون سررسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد آتش زبانه کشید آتش ماند. زمین  خدا گرم شد.خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

لیلی گفت امانتی ات زیادی داغ است زیادی تند است خاکستر لیلی هم دارد میسوزد، امانتی ات را پس میگیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم،خاکسترت را پس میگیرم.

لیلی گفت: کاش مادر میشدم، مجنون بچه اش را بغل میکرد.

 خدا گفت: مادر ی بهانه عشق است، بهانه سوختن،تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه میسوزی.  

لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد،ساده،بی تاب بی تب.

خداگفت اما من تب وتابم،بی من میمیری...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض میکنی؟

خدا گفت:"پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست.

دریا تشنگی است ومن تشنگی ام،تشنگی وآب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟

      لیلی گریه کرد لیلی تشنه تر شد. خدا خندید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 11:20  توسط فرشید  |